دختر دست هایش را از هم باز کرد و رو به آسمان برد. ستاره ها از زیر انگشتانش می لغزیدند. آخرین شب ماه بود و فردا زندگی دوباره شروع میشد. شب ها زندگی مال او بود. روز نه. روز روشن بود. روز همه ی آدم ها او را می دیدند …